دکتر مرتضی الهی قمشهای
رموز شیخ صنعان
داستان شیخ صنعان افسانهای بسیار قدیمی است که در ادبیات غرب به یک قدیس مسیحی مربوط میشود و در روایت عطار، شیخ بامقامی عاشق دختر ترسایی میشود که از او میخواهد برخلاف اسلام رفتار کند. در آخر داستان، شیخ برمیگردد و دختر ترسا نیز ایمان میآورد. تائیس یا دختر ترسا همان کودک نافرمان درونی است که عقل را که همان شیخ مسلمان یا قدیس مسیحی است، شوریده و سرگردان میکند و زمانی که مأموریتش تمام شد، یعنی وقتی عقل عاشق شد، به دیار خود که همان عالم بیسببی است، بازمیگردد. این دختر که شیخ محمود شبستری او را «بت ترسابچه» میخواند، کارش بتشکنی است. او موازین و معیارها را به هم میزند و سالک را به جهانی دعوت میکند که بیقانون است یا حداقل قوانینش مثل قوانین این عالم نیست.
او «بت» است؛ زیرا زیباست. «ترسا»ست؛ یعنی با موازین شیخ خانقاه و فقیه مدرسه نمیخواند و بالاخره «بچه» است؛ چون بازیگوش است و تحت سلطه عقل قرار نمیگیرد؛ به قول شیخ محمود شبستری، بت ترسابچه نوری است بسیار روشن و قوی که گاه در صورت بترویان ظاهر میشود. او وارد دل میشود و به دل خدمت میکند: گاه به صورت ساقی با شرابش و گاه در کسوت مُغنّی و مطرب با نوای طربانگیزش صاحبدل را از اسباب این عالم غافل میکند و او را به عالم دیگر میکشاند:
بت ترسابچه نوری است باهـر
کـه از روی بتـان دارد مظاهـر
کنـد او جمله دلها را وشاقـی
گهی گـردد مغنّی، گاه سـاقی
زهی مطرب که از یک نغمة خَوش
زند در خرمن صد زاهد آتش
زهی ساقی که او از یک پیاله
کند بیخود دوصد هفتادساله
رود در خانقـه مسـتِ شبانه
کند افسون صـوفی را فسـانه
و گر در مسجد آید در سحرگاه
بنگذارد در او یـک مـرد آگاه
رود در مدرسه چون مست مستور
فقیه از وی شود بیچاره مخمور
ز عشقش، زاهدان بیچاره گشته
ز خان و مان خـود آواره گشته
یکی مؤمن، دگر را کافر او کرد
همه عالم پر از شور و شر، او کرد
خراباتِ دلِ عارف که به خاطر حضور عشق، پریشان و خراب شده است، با بوسه بت ترسا که همان عنایت خاص است، دوباره آباد میشود و معابد که به خاطر ریا و تزویر تاریک شدهاند، دیگر بار از رخ او نور مییابند. همه کارهای انسان از طریق او میسر میشود و اوست که انسان را از دست نفس کافرکیش خویش خلاصی میدهد.
خرابات از لبش معمـور گشته
مساجد از رخش پر نور گشته
همه کار مـن از وی شد میسـر
بدو دیدم خلاص از نفس کافر
شیخ محمود شبستری ادامه میدهد: علم من باعث حجاب دل من شده بود و دلم را به جای اینکه روشن کند، پر از تاریکیهای عُجب و نخوت و تکبّر کرده بود، تا اینکه ناگاه بت ترسا مرا بیدار کرد و چهره ناپاکم را نشانم داد و به من گفت: «ببین که این خودخواهیها تو را از چه زیبارویی محروم کرده است». آنگاه من از شرمندگی آهی کشیدم و از خودم شرمنده شدم که چرا عمرم را به بطالت گذراندهام.
دلم از دانش خود، صد حُجُب داشت
ز عُجب و نخوت و تلبیس و پنداشت
درآمـد از درم آن مَـه سـحرگاه
مــرا از خـواب غفلت کـرد آگاه
ز رویش خلوت جان گشت روشن
بدو دیـدم که تا خود چیستم من
چو کردم در رخ خوبش نگاهی
برآمـد از میان جانـم، آهـی
مرا گفتا که: «ای شیّاد سالوس
به سر شد عمرت اندر نام و ناموس
ببین تا علم و زهد و کبر و پنداشت
تو را ای نارسیده از که واداشت!»
سیه شد روی جانم از خجالت
ز فـوت عمـر و ایام بطالـت
وقتی آن ماه که رویش از درخشندگی مانند خورشید بود، دید که من امید از جانم بریدهام، پیمانهای به من داد و گفت: با این شرابِ بیرنگ و بیبو، همه نقشهای تخته هستی را بشوی و به این ترتیب اسباب را رها کن و به عالم بیسببی بیا. منظور شیخ شبستر از باده بیرنگ و بیبو، حالت مستی بیسبب است. گاه انسان احساس میکند که شاد است و علت شادیاش را هم نمیداند. چنین حالی را باید غنیمت شمرد؛ چون ممکن است پیامی از عالم بیسببی داشته باشد.
چو دید آن ماه کز روی چو خورشید
بریدم من ز جان خویش امّید
یکی پیمانه پر کـرد و به من داد
که از آب وی، آتش در من افتاد
کنون گفت: از می بیرنگ و بیبوی
نقوش تختة هستی فروشوی
چو آشامیدم آن پیمانه را پاک
درافتادم ز مستی بر سر خاک
کنون نه نیستم در خود، نه هستم
نه هشیارم، نه مخمورم، نه مستم
گهی از خوی خود در گلخنم من
گهی از روی او در گلشنم من
وقتی انسان کودک درونی را بازیافت، شادیاش را از او میگیرد و با او خود را حتی اگر در زندان باشد، در گلشن احساس میکند و وقتی که او از دل غایب میشود، انسان افسرده میگردد و خود را در گلخن* احساس میکند.
پینوشت:
* گلخن، تون یا آتشخانه حمام است که برخلاف خود حمام، محلی تنگ و کثیف است.
شما چه نظری دارید؟